حکایت های تیمارستانی!

حکایت های تیمارستانی!

استادی به شاگردش دستور داد نهال نورسته ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و به راحتی آن را از ریشه درآورد. سپس، استاد گفت: «این درخت را هم از جای برکن.» جوان نتوانست. استاد گفت: «بدان که تخم زشتی ها ابتدا مانند آن نهال نورسته است، ولی اگر آن را واگذاری، بزرگ و محکم شود و همچون درخت در اعماق جانت ریشه زند.»

استادی به شاگردش دستور داد نهال نورسته ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و به راحتی آن را از ریشه درآورد. سپس، استاد گفت: «این درخت را هم از جای برکن.» جوان نتوانست. استاد گفت: «خاک توی سرت، ننه بابات دلشون خوشه بچه بزرگ کردن!»

استادی به شاگردش دستور داد نهال نورسته ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و به راحتی آن را از ریشه درآورد. سپس، استاد گفت: «این درخت را هم از جای برکن.» جوان برکند.

index

ادامه مطلب